۶:۰۲:۱۷ - جمعه ۲۰ آذر ۱۳۹۴
داغ کن - کلوب دات کام Balatarin اشتراک گذاری در فیس بوک تویت کردن این مطلب
تعداد بازدید: 10,452
کد خبر : 3816
روایت پـــرواز "دختر ایران زمین" از فرش تا عرش"
س مثل “سیـــران” و ش مثل “شیــن آباد”
از همان لحظه اول که اورژانس رسید، تکنسین فهمید که نفس های سیران به سختی بالا می آید.ریه های کوچکش یارای عنصر سبک اکسیژن را نداشت.

وقتی صدای پیامک تلفن همراهم را شنیدم، فکر کردم دوباره همان بانک های تسهیلات ده! چهار درصدی هستند یا خبر گشایش نمایشگاه های پائیزه اما زهی خیال باطل که پیامی بود تلخ تر از زهر و بدتر از ضربه شمشیر.

پیامک از دوست خبرنگارم بود.پیامک مفهمومش را در ۶ کلمه خلاصه کرده بود: ((“سیران یگانه” نوگل دانش آموز پرپر شد!))

هرگز نتوان باور کرد، افتادن سرور تناور را!

تمام اجزای بدنم سست شد و به ستون خانه تکیه دادم.زیر لب آهی کشیدم و چشمانم را بستم و در ذهن مشوش خود، کودکان در آتش سوخته پیرانشهری را متصور شدم.

در خیال خودم، سه شنبه هفته قبل را مرور کردم که شین آبادی های پیرانشهر نمی دانستند یک هفته هم طول نمی کشد که اسم روستایشان نقل محافل خواهد شد و حتی رسانه های خارجی نیز اخبار حادثه روستایشان و نبود امکانات و فاصله ۵متری علمک گاز با درب مدرسه را نقل خواهند کرد چه برسد به رسانه های داخلی و صداوسیما.

س مثل “سیـــران” و ش مثل “شیـــن آباد”!

تا هفته قبل حتی اسم شین آباد به گوشمان نخورده بود و نمی دانستیم کجای نقشه ایران قرار دارد!این هم بروز بودنمان را نشان می داد.

سه شنبه شب هفته قبل را به یاد آوردم که دانش آموزان شین آبادی نمی دانستند،چهارشنبه شومی در انتظارشان است.

هفته قبل سیران در چه فکری بود؟بازی های کودکانه اش با هم سن و سالانش، لی لی با بچه های کوچه و یا فکر پیروزی در مسابقه طناب زنی در زنگ ورزش فردا!

آیا به این فکر می کرد که ممکن است کمتر از یک هفته بعد مهمان خدا شده و در بهشت با فرشتگان همقدم شود؟

شب هنگام که سر سفره، غذا می خورد، لبخندی از سر عشق به پدرش زد و به خاطر دست پخت خوشمزه مادرش از او تشکر کرد.

از سر سفره که بلند شد به اتاقش رفت و برنامه چهارشنبه را تنظیم کرد.تاریخ،ریاضی،دیکته،فارسی و ورزش!

به ورزش که رسید طناب خوشگل صورتی رنگش را در کیفش گذاشت و به زنگ ورزش فردا فکر کرد.مطمئن بود در مسابقه فردا برنده می شود.

بعد از خداحافظی با پدر و مادرش به آرامی زیر پتو خزید و مادرش برایش شعر لالایی خواند.لالا لالا لالایی – خورشید خانوم کجایی -رنگها همه گم شدند – توی این غبار سیاهی!

سیران به دلیل خستگی زیاد زود خواش برد و خواب خوش فردا را می دید اما زهی خیال باطل که نمی دانست در عرض چندساعت تمام رویاهایش تبدیل به خاکستر خواهد شد.

با نوازش از خواب بلند شد و با جیغ به خواب رفت!

نرمی دستان مهربان مادر را بر روی صورتش حس کرد و از رختخواب بلند شد.صبحانه را که خورد نمی دانست لقمه آخر مادرش، حکم مائده آسمانی را دارد و تا چند روز باید با سرم سر و ته، وعده های غذایی را هم بیاورد!

سیرانوارد کلاس که شد، شعله زیاد بخاری صورت لطیفش را آتشین کرد.همه بچه های کلاس از زیادی شعله های بخاری حرف می زدند.

معلم که وارد کلاس شد نیز نتوانست نگرانی اش را از سوختن نامتعارف بخاری پنهان کند.بلافاصله سرایدار مدرسه را صدا کرد و با کمک او می خواست بخاری را به بیرون از کلاس انتقال دهد که شد، آنچه که نباید می شد.

صدای جیغ بچه ها آخرین صدایی بود، که گوش های سیران شنید و بوی سوخته طناب پلاستیکی خوشگل صورتی رنگش، آخرین بویی بود که شنفت!

چیزی جز خاکستر از کلاس باقی نمانده است!

خبر بلافاصله انعکاس یافت. ۲۹ دانش آموز + معلم و سرایدار مدرسه در آتش قصور و کوتاهی بعضی ها! سوختند.

بیمارستان ابن سینای تبریز، عروج گاه “سیران”، دختر ایران زمین!

از همان لحظه اول که اورژانس رسید، تکنسین فهمید که نفس های سیران به سختی بالا می آید.ریه های کوچکش یارای عنصر سبک اکسیژن را نداشت!!!

گیسوان سوخته أت خبر از عمق فاجعه می دهند!

سیران و چند تن از دوستانش بدلیل شدت جراحات ناشی از سوختگی و نبود تخت آی سی یوی سوختگی در ارومیه، به بیمارستان ابن سینای تبریز اعزام شدند.

از ظهر چهارشنبه تا عصر یکشنبه پیکر نیمه جان و خسته سیران بر روی تخت بیمارستان افتاده بود و در این مدت از وزیر آموزش و پرورش گرفته تا مسئولین و رئیس و رؤسا بر بالینش حاضر شدند تا به خانواده اش دلداری بدهند اما نمی دانستند که او هرلحظه با نفسی که به کمک دستگاه می کشد، چندقدم به خدا نزدیکتر می شود.

عصر شنبه بود که دستگاههای اتاق آی سی یوی سوختگی تبریز خط صاف عروج سیران به آسمان را نشان دادند.سیران رفت تا ما هنوز در شوک ماجرای آتش سوزی، فاصله ۵متری علمک گاز با درب مدرسه، نبود تخت آی سی یوی سوختگی و … بمانیم.

پیکر پاک دختر ایران زمین، غریبانه به خاک سپرده شد!

سیران جان وقتی تو رفتی خنده هم از لب های من پر کشید.شادی از دلم رخت بست و شوق زندگی در لابلای خاطرات خوش با تو بودن گم شد.سیران مگر تو را چه شده است که اینگونه ساکت روی دست مردم و زیر پارچه ای سفید پنهان شده ای؟سیران من، ۱۰ سال زندگی مگر چقدر طولانی بود که دنیا نتوانست طراوت گلی مثل تو را تحمل کند؟شاید زمین ما آدم ها، تحمل سنگینی و صلابت گام های تو را نداشت!

شاید دنیا به خوبی می دانست که نمی تواند موفقیت های تو را به چشم ببیند.بنابراین غروب زندگی ات را زودتر از آنچه که فکرش را می کردیم،رساند.اما اشکالی ندارد!لیاقت تو، همان بهشت بود و بس.

چگونه در این سرمای سوزناک، در اینجا خواهی خوابید سیران؟

مراسم تشییع تن خسته أت هم غریبانه بود و فقر وجود مسئول در این مراسم بدجور در ذوق می زد!کجا بودند آنان که هم در سوختن أت و هم در پروازت به ملکوت، پیام رنگارنگ و دهن پرکن داده بود؟

سرشناس ترین مسئولین حاضر در مراسم تشییع پیکر “سیران”، معاون آموزش متوسطه وزیر آموزش و پرورش و مدیرکل آموزش و پرورش آذربایجان غربی بودند و بس!

سیران جان بازهم اشکالی ندارد.همین که من در غم از دست رفتنت، با خانواده أت شریکم کافیست!مسئولین ذیربط بهتر است بودجه تجهیز سیستم گرمایشی مدارس را صرف ساخت استخر برای فرهنگیان بکنند!!!

در عجبم از مرام این مردم …

با رفتن سیران کاخ آرزوهای خانواده اش نیز فرو ریخت.سیران را شاید نفس های خسته اش از پا انداخت و یا شاید سردسیر بودن منطقه آذربایجان و شاید هم بخاری نفتی لعنتی!

اما نفس های خسته اش شاید بیشتر تقصیر داشت تا سرمای سوزناک پائیز آذربایجان!

سیران جان بلند شو که خوابیدن به تو نمی آید!

سیران جان مگر تو نمی خواستی درس بخوانی و وارد دانشگاه شوی؟مگر سودای دکتر شدن در سر نداشتی؟مگر نمی گفتی که می خواهی فوق متخصص ریه و گوارش شوی تا بیماران تنفسی را درمان کنی تا راحت نفس بکشند؟حال چه شد سیران؟حال چه شد که نفس های خودت به شماره افتاد؟ تو که اینقدر بی وفا نبودی غنچه پرپر؟اگر غم رفتنت، مادر داغدارت را سیاه پوش کرده، بی مهری و قصور مسئولین نیز جگر ما را سوزانده است!

اکنون آرام بخواب سیران که نفس های خسته أت، غبار آرزوهای دور و دراز دنیوی را از دلم زدود.فقط می خواهم بگویم رفتنت پیامی برای مسئولین داشت و نکته ای برای من!

نکته اش این بود که دنیا کوتاهتر از آن است،حتی کوتاهتر از عمر سه روزه شقایق و پیامش این است که باید بیدار شد تا “سیران”های دیگر قربانی نشوند!

مرتضی حیدری مرنگلو

تبليغات